|
شنیدم یکی موش صاحب مقام یکی صندق رأی را دیده بود به بالای صندق نشستی کمین شبانه بدان هیکل لیز و صاف هرآنکس حقیر است و نرمشپذیر چه سوراخ موش وچه کانال سوسک چه در درز خشتک، چه چاک لباس چو آن موش ناچیز بنمود سعی در آنجا همه رأی ها را که خواند که با آنهمه عرض اندام او به خشم آمد از کار ملت شدید عرق بر سراپای جانش نشست چو میخواست برگردد از آن شکاف ز بلعیدن رأی از روی حرص دریغا که بر آب زد بیگدار بدینگونه آن موش دزد و دله خبر گشت آن رهبر از حال موش ولی گز نکرده چرا پاره کرد چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که من از همان سال پنجاه و هفت ولیکن همین چشمهی آخری بسی حقه دیدم در این سال ِ سی
من به اندازه نادیدن تو بیمارم
داری رد می شی آسون حرفی برات ندارم بغضم رو کردی پنهون اشکم رو در می آری ولی انگار نه انگار دستام و بگیر تو دستات برای آخرین بار یه لحظه چشماتو ببند شاید منو یادت بیاد همون که بهش گفتی یه روز جای تو هیچ کس نمی آد این شعر عاشقونه نیست یه التماسه خوبه من غرور رو گریه می کنم نشکن منو پسم نزن چند باید به چشم تو بشکنم آروم بگیری بگو چقد گریه کنم تا دیگه از پیشم نری بگو چقر اشک بریزم تا منو تنها نزاری دارم به چشمات باج میدم تا تو بگی دوستم داری من هنوزم دوست دارم بدون اگه حتی قلبت رو پس بگیری اگه مثل امروز هم بگی نمی خوم تورو می تونی که بری هنوزم چشمات رو می پرستم بی تو هر لحظه رو درگیر توام تو خیالم دستهات رو می گیرم و باز هم احساس می کنم پیش توام
باز امشب میان واژه ها انگار
من، خالی از عاطفه و خشم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی
"بيكرانه
کشتی عشق من وتو خیلی زود به گل نشست نمی دونم پای بدبختی ما کی بود نشست نمی دونم پر پرواز منو تورا کی بست مرغ خوشبختی ما تو دام کی کاشونه بست
حافظ امشب دل من با تو سخن ها دارد یک دو صد خاطره زان مهرخ زیبا دارد
بس خسته و دلم از بس شکسته است ناگفته بغض در گلو به لبم مهر بسته است روزم سیاه وحشتو شب به دام مدام درد مردن برای من انگار فجر خجسته است
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره میکنم امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت...و سکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط می روم ...فقط می دوم یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما گرمی مهر تو را میخواهند غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدم هایت را میشنوم اما تو نیستی فقط صدایی مبهم قول داده بودی برایم سیب بیاوری سیب سرخ خورشید سیب سرخ امید یادت هست ؟ و رفتی و خورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر برگی از زندگی ام را ورق میزنم امروز به پایان دفترم نزدیکم...
ولی افسوس کاش میگذشت.. .عقربه های ساعت اتاقم انگار ماتشون زده به دل تنگ من و قصد تکون خوردن هم ندارند... اه لعنتی پس چرا صبح نمیشه؟از همه چیز خسته ام دلم خــــــیــــــلــــــــــــی گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه... اینجا امشب داره برف میاد... از پشت پنجرۀ اتاقم بیرون رو نگاه میکنم هر دونۀ برف که از آسمون میاد با هزار خواهش و ناز و ادا می رقصه و میاد پایین و میوفته روی زمین با افتادنش دل من انگاری تیکه تیکه میشه... بیچاره برف فکر کرده زمین به استقبالش میاد بی خبر از اینکه زمین امشب فرشته ی مرگه دونه ها ی برف شده... میبینی زمستون چقدر واسه اومدن ذوق و شوق داشته که به پاییز امون نداده و داره با برف پاییزو بدرقه میکنه... مراقب گرمای دلت باش تاکاری که زمستون با زمین کرد زندگی با دلت نکنه....! صفای سعدی رو بنازم چه قشنگ میگه : نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست شب فراق تو هر شب که هست یلداییست از سر شب فقط این یه بیت شعرو دارم با خودم زمزمه میکنم... این یلـــــــــــــدا هم امسال دیگه واقعــــــــآ داره حرصه منو در میاره...
اي سفر کرده من بي تو خوش نيست دلم
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه طلسم بغضو برداره از اين پاييز ديوونه خداحافظ
شب آغاز هجرت تو شب از خود شکستنم بود
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
شيشه ای می شکند... يک نفر می پرسد... چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد... شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد ... باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد ... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد ... اما امشب ديدم ... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد از بوی دود و آهن و گِل مست می شود جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ بار کج نگاه شما بر دلم بس است آدم بیا و از سر خط آفریده شو غزلی زیبا از خانم مریم جعفری آذرمانی . از آثار این شاعر توانا میتوان به «پیانو» که مجموعه ایست از 40 غزل نو اشاره کرد .
حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر چنان نابود شد ایران که امیدی به آرش نیست سگ اینجا زخم جفتش را که میلیسد در این فکرست کنون سالار اگر از پشت میآید بر این قصدست تمام خانهها خالیست امکان دارد آخر دزد تو هم قربانی خشم خدایانی بیا ای نوح قضا شد سینهی سهراب را رستم بدراند گمانم سوی گمراهی رود با پای خود شاعر
خداوندا مــرا ايــن بار ارضا مي كنـي يا نه ؟! ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمي تا قسمتي ناپاك رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــوده فــرسودن
خبر آرام در صدایت ریخت ، ناگهان شانههات لرزیدند شاخههای گیاهی آهسته ، بر گلوی اتاق پیچیدند پلكها را كلافه و مبهوت ، پشت هم باز و بسته میكردی روی مرطوب گونهات آرام ، قطرههایی درشت غلتیدند صبح تاریك و سرد بهمن ماه ، از دهانها بخار میآمد مردهها را به نوبت انگاری ، توی غسالخانه میچیدند دست بیاعتنا و سنگینی ، كه مرا روی تختهای میشست چشمهای غریب و غمگینت ، پشت دیوارها نمیدیدند مادرم هم نگفت: «فاطی جان...» ، قسمم هم نداد برگردم مثل تازه عروسها وقتی ، پیكرم را سپید پوشیدند بعد از آن دست دیگری آمد ، پلك سنگین وخیس من را بست چشمهای تو دیگر از امروز، گریههای مرا نمیدیدند زیر سنگینیِ لحد انگار، دلم از ترس و غصه میتركید مشتی از خاكهای بیوقفه ، توی آغوش باد رقصیدند هی سرت داد میزدم: « برگرد! من از این گور سرد میترسم» گوشهایت عجیب كر شده بود ، حرفهای مرا نفهمیدند گریهی تو كلافهام میكرد ، نالههایم بلندتر شده بود اسكلتهای پیشكسوتتر ، به من و نالههام خندیدند هق هق تو شدیدتر میشد ، بدنت مثل بید میلرزید مثل سریالهای تكراری ، ابرها بیدلیل باریدند چون روال همیشگی هركس ، سورهای خواند و دور شد از من دستهایی فشرد دستت را ، صورتت را سه بار بوسیدند توی پیراهن سیاه خودت ، مثل یك تكه ماه میماندی مردمكهای خیس و براقت ، مثل الماس میدرخشیدند هم دلم تنگ میشود بیتو ، هم از این گور سرد میترسم چه كسی گفته مرگ آزادیست؟! زیر این خاك كه نخوابیدند! ظهر متروك و سرد بهمن ماه ، سایهای روی سنگ میلرزید عقربكها هزار و چندین دور، روی هم مثل باد چرخیدند مثل هر پنجشنبه میآیی ، من به پایان رسیدهام كم كم شانههای تكیدهام اینجا ، زیر باران و باد پوسیدند رشت یا ابری است یا باران، مثل نفرین مدام میبارد روی این شهر لعنتی انگار، خاك سنگین مرده پاشیدند . "فاطمه حق ورديان"
با یاد روز آشنایی
همراه اندوه نگاهت رفتم که دیگر برنگردم دیگر نمی مانم به راهت رفتم که دیگر برنگردم من شعله ای خاموش و سردم رفتم که دیگر بر نگردم رفتم دگر بدرود بدرود پایان گرفت افسانه ما چون قایقی در دست طوفان ما عشقمان گم شد به دریا رفتم دگر بدردود بدرود از من چه دیدی من چه کردم از من گذشتی بی تو من هم رفتم که دیگر بر نگردم غمگینم و تنها و خسته کی می توان برگشت افسوس پشت سرم پلها شکسته یاد تو همچون سایه با من هر جا که رفتم همسفر بود تو بی من و یاد تو با من عشق تو دیگر بی ثمر بود من قصه اندوه و دردم رفتم که دیگر بر نگردم من شعله ای خاموش و سردم رفتم که دیگر بر نگردم
ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم .» موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت : « هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . » موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند . اين، تن فرسوده را، پاي به دامن كشيد؛ و آن سر آسوده را، سوي افق ها كشاند . *** ساحل تنها، به درد در پي او ناله كرد: - (( موج سبكبال من، بي خبر از حال من، پاي تو در بند نيست ! كوه دماوند نيست ! « هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست . بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . )) *** ناله خاموش او، در دلم آتش فكند رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟ گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! )) عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم : سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم، زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم ! شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛ اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است ! موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
برف که ببارد، آدمها دو دسته میشوند،
طبيبان بر سر بالين من آهسته مي گفتند: كه امشب تا سحر اين عاشق دلخسته مي ميرد ز هر جا بگذرد غوغا به پا خيزد چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد...........
سبز و آبي و كبود با بنفشه ها نشسته ام سالهاي سال صيحهاي زود در كنار چشمه سحر سر نهاده روي شانه هاي يكدگر گيسوان خيس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم مي ترواد از سكوت دلپذيرشان بهترين ترانه بهترين سرود مخمل نگاه اين بنفشه ها مي برد مرا سبك تر از نسيم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو كه رسته در كنار هم زرد و نيلي و بنفش سبز و آبي و كبود با همان سكوت شرمگين با همان ترانه ها و عطرها بهترين هر چه بود و هست بهترين هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترين بهشت ها گذشته ام من به بهترين بهار ها رسيده ام اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست آه در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضاي خانه كوچه راه در هوا زمين درخت سبزه آب در خطوط درهم كتاب در ديار نيلگون خواب اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام اي نوازش تو بهترين اميد زيستن در كنار تو من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهاي زرد و نيلي و بنفش عطرهاي سبز و آبي و كبود نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها روي مخمل لطيف گونه هات غنچه هاي رنگ رنگ ناز برگهاي تازه تازه باز مي كنند بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوب خوب نازنين من نام تو مرا هميشه مست مي كند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهاي ناب نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است من ترا به خلوت خدايي خيال خود بهترين بهترين من خطاب ميكنم بهترين بهترين من
|
About
بخوان به نام گل سرخ،در صحاری شب Archivesهفته چهارم خرداد 1388هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اسفند 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم مرداد 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump |