تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

گونه گونه ریشه هایم غرق خون آی مردم این منم مست جنون

 

 

شنیدم یکی موش صاحب مقام
به تجدید منصب نمود اهتمام

یکی صندق رأی را دیده بود
برای تقلب پسندیده بود

به بالای صندق نشستی کمین
بمالیده بر خویشتن وازلین

شبانه بدان هیکل لیز و صاف
به صندق فرو رفت از آن شکاف

هرآنکس حقیر است و نرمش‌پذیر
به رخنه نمودن ندارد نظیر

چه سوراخ موش وچه کانال سوسک
چه جرز دکان و چه مال کیوسک

چه در درز خشتک، چه چاک لباس
جلومیرود مثل کک مثل ساس

چو آن موش ناچیز بنمود سعی
توانست رفتن به صندوق رأی

در آنجا همه رأی ها را که خواند
دلش گشت غمگین و افسرده ماند

که با آنهمه عرض اندام او
نبودی یکی رأی بر نام او

به خشم آمد از کار ملت شدید
همه رأی ها را به دندان جوید

عرق بر سراپای جانش نشست
چه دشنام ها بر زبانش نشست

چو میخواست برگردد از آن شکاف
نه دیگر تنش لیز بود و نه صاف

ز بلعیدن رأی از روی حرص
همی هیکلش بود مانند خرس

دریغا که بر آب زد بیگدار
نبودش در آن حال راه فرار

بدینگونه آن موش دزد و دله
بیفتاد از هول توی تله

خبر گشت آن رهبر از حال موش
بگفتا خودم گفته بودم بکوش

ولی گز نکرده چرا پاره کرد
نه خود که مرا نیز بیچاره کرد

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
به رویترز که حرف دارم زیاد

که من از همان سال پنجاه و هفت
شدم واقف از ظلم و جوری که رفت

ولیکن همین چشمه‌ی آخری
بود «اِند» شلتاق و افسونگری

بسی حقه دیدم در این سال ِ سی
تقلب ندیدم بدین خالصی

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت0:32توسط بازنده | |

من به اندازه نادیدن تو بیمارم
و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم
ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم
دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم
خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید
خسته از شعر و ز هر صحبت طوطی وارم
گرمی و حرم حضورت بدنم را سوزاند
نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟
گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم
ساعتی هست که همصحبت این دیوارم

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت11:15توسط بازنده | |

داری می گذری از من

داری رد می شی آسون

حرفی برات ندارم

بغضم رو کردی پنهون

اشکم رو در می آری

ولی انگار نه انگار

دستام و بگیر تو دستات

برای آخرین بار

یه لحظه چشماتو ببند

شاید منو یادت بیاد

همون که بهش گفتی یه روز

جای تو هیچ کس نمی آد

این شعر عاشقونه نیست

یه التماسه خوبه من

غرور رو گریه می کنم

نشکن منو پسم نزن

چند باید به چشم تو

بشکنم  آروم بگیری

بگو چقد گریه کنم

تا دیگه از پیشم نری

بگو چقر اشک بریزم

تا منو تنها نزاری

دارم به چشمات باج میدم

تا تو بگی دوستم داری

من هنوزم دوست دارم بدون

اگه حتی قلبت رو پس بگیری

اگه مثل امروز هم بگی

نمی خوم تورو می تونی که بری

هنوزم چشمات رو می پرستم

بی تو هر لحظه رو درگیر توام

تو خیالم دستهات رو می گیرم و

باز هم احساس می کنم پیش توام

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت15:29توسط بازنده | |

باز امشب میان واژه ها انگار
درگیرم
من از این واژه های تلخ و تکراری
دلگیرم
شب رویا و کابوسش
تن تب دار و درمانش
طلوع صبح و بیداری
من و تکرار تنهایی
هوای تازه و نم دار
شکایت های بس غم دار
دل بی تاب یک عاشق
نوای ناله های دل
کبوترهای آزادش
رها،در اوج،بر بامش
من و این زورق تنها
تو و این ناخدایی ها
حضور تازه ی فانوس
وقلبم با غمت مأنوس
سخن از آرزوهایم
نهان در قلب ،رویایم
هوای دیدنت در دل
امید عاشق بیدل
دوباره بیقراریهای یک نامه
دوباره این من درگیر یک ناله
و باز هم انتهای شب...
سکوت سرد و اجباری
خداحافظ
و دلداری
امیدم، بودن فردا
بهانه
خواب و یک رویا
.
.
.

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت13:51توسط بازنده | |

من، خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق، آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی محض

ای دریغ از من، که بیخود مثل تو
گم شدم تو ظلمت تن!

ای دریغ از تو، که مثل عکس عشق
هنوزم داد می زنی تو آیینه‌ی من!

وای،
گریه مون هیچ،
خنده مون هیچ،
باخته و برنده مون هیچ،
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ!

ای،
ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه چی تویی،
زمین و آسمون هیچ

در تو می بینم، همه بود و نبود
بیا پر کن، منو ای خورشید دلسرد
بی تو می میرم، مثل قلب چراغ
نور تو بودی، کی منو از تو جدا کرد؟

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت18:32توسط بازنده | |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و
برای نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
پل الوار- شاعر فرانسوی

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت15:51توسط بازنده | |

 

هی زل نزن به قاشق و لیوان و بستنی
من را نگــاه کــن دو دقــیقــه که با مـنی
من با تو حـرف مـی زنـم امـا تو زیر لـب
می خوانی و هزار و یک آهنگ می زنی؟
هی پایه های صندلی ات را عقب نکش
با ساعـتـت نگــو که فقـط فکر رفتـنـی
این سایه ی مچاله که اینجا نشسته است
یک مرد عاشق است نه یک آدم آهنی!
آخـر کـدام گوشه ی دنـیا شنـیـده ای
مردی چنین کشاله شود در پی زنی؟
::
کافه شلوغ شد...چه بگویم؟..بلند شو...
...

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت17:19توسط بازنده | |


دلی شکسته تر از نای نی لبک دارم
یواش! دست نزن! شیشه ام ترک دام
چه قدر وسوسه در چشم انتخاب من است
که بر صداقت آیینه نیز شک دارم
رفیق! بار غریبی به دوش من ماند ست
که احتیاج به یک دوست یک کمک دارم
صدا زدم که: به من در قبال سکه ی زخم
چه می دهید؟ یکی گفت: من نمک دارم
من و تو هردو غریبیم و آشنای سکوت
خوشم به این که غمی با تو مشترک دارم
 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت17:17توسط بازنده | |

 

"بيكرانه
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمين
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده اي مرا ؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت13:20توسط بازنده | |

کشتی عشق من وتو خیلی زود به گل نشست

 نمی دونم پای بدبختی ما کی بود نشست

 نمی دونم پر پرواز منو تورا کی بست

 مرغ خوشبختی ما تو دام کی کاشونه بست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت13:12توسط بازنده | |

حافظ امشب دل من با تو سخن ها دارد

 یک دو صد خاطره زان مهرخ زیبا دارد

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت13:36توسط بازنده | |

 بس خسته و دلم از بس شکسته است

ناگفته بغض در گلو به لبم مهر بسته است

روزم سیاه وحشتو شب به دام مدام درد

مردن برای من انگار فجر خجسته است

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت13:31توسط بازنده | |

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره میکنم

 

امروز هم گذشت

 

با مرور خاطرات دیروز

 

با غم نبودنت...و سکوتی سنگین

 

و من شتابان در پی زمان بی هدف

 

فقط می روم ...فقط می دوم

 

یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

 

گرمی مهر تو را میخواهند

 

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

 

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

 

صدای قدم هایت را میشنوم اما تو نیستی

 

فقط صدایی مبهم

 

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

 

سیب سرخ خورشید

 

سیب سرخ امید

 

یادت هست ؟

 

و رفتی و خورشید را هم بردی

 

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

 

سرگردانم و منتظر

 

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

 

امروز به پایان دفترم نزدیکم...

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت16:2توسط بازنده | |

 

 

 

ولی افسوس کاش میگذشت..

 

.عقربه های ساعت اتاقم انگار ماتشون زده به دل تنگ من و قصد تکون خوردن هم ندارند...

 

اه لعنتی پس چرا صبح نمیشه؟از همه چیز خسته ام

 

دلم خــــــیــــــلــــــــــــی گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...

 

اینجا امشب داره برف میاد...

 

از پشت پنجرۀ اتاقم بیرون رو نگاه میکنم هر دونۀ برف که از آسمون میاد

 

 با هزار خواهش و ناز و ادا می رقصه و میاد پایین و میوفته روی زمین

 

با افتادنش دل من انگاری تیکه تیکه میشه...

 

بیچاره برف فکر کرده زمین به استقبالش میاد

 

بی خبر از اینکه زمین امشب فرشته ی مرگه دونه ها ی برف شده...

 

میبینی  زمستون چقدر  واسه اومدن ذوق و شوق داشته که به پاییز امون نداده

 

 و داره با برف پاییزو بدرقه میکنه...

 

مراقب گرمای دلت باش تاکاری که زمستون با زمین کرد

زندگی با دلت نکنه....!

 

صفای سعدی رو بنازم چه قشنگ میگه :

 

 نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست

 

شب فراق تو هر شب که هست یلداییست

 

از سر شب فقط این یه بیت شعرو دارم با خودم زمزمه میکنم...

 

این یلـــــــــــــدا هم امسال دیگه واقعــــــــآ داره حرصه منو در میاره...

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت16:0توسط بازنده | |

اي سفر کرده من بي تو خوش نيست دلم


بي تو اي محرم راز چه کنم با گل ناز؟


چه کنم با گل سرخ؟


تک به غم ها چه بگويم به نسيم؟


گر بهاران پرسيدن لانه راز تو کجاست؟


من پر از عطر خوش هر نفسي


تو چرا تنهايي؟


غمگسار تو کجاست؟


من و اين سينه تنگ من و پاييز غم آلوده درد


همدم سايه تنهايي خويش بي بهار رخ يار


چه بگويم به بهار گر سراغ از تو گرفت؟

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت15:58توسط بازنده | |

باید تو را پیدا کنم، شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیرنیست

با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه؟

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه؟

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازم و پرپر کنی

محکم بگیرم دستت و احساسمو  باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستت و احساسمو باور کنی

باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت17:9توسط بازنده | |

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني

طلسم بغضو برداره از اين پاييز ديوونه خداحافظ

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت10:7توسط بازنده | |

شب آغاز هجرت تو شب از خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو شب ازخاک نشستنم بود
شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن شب مردن شب دل کندن من ازدعا بود
واسه جشن دلتنگی ما گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من وتو هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود شکستم کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس توای ناجی تبارمن
به دادم برس به دادم برس توای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من تو هجوم شب وزمین نیست
با بر وبال خاکی من شوق برواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره برگشت به شب بی پناهی
سنگر وحشت من ازمن. مرهم زخم پیر من کو
واسه پیدا شدن تو آینه. جاده سبز گم شدن کو
بی تو باید دوباره گم شد. تو غبار تباهی
با من نیاز پاک زمین بود. تا قله فتح ستاره مستی
اگرشکستم ازتو شکستم اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس توای ناجی تبار من
به دادم برس توای قلب سوگوارمن

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت23:56توسط بازنده | |

کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم

مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم

زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم

آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم

مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم

کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم

کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت23:48توسط بازنده | |

شيشه ای می شکند... يک نفر می پرسد... چرا شيشه شکست؟

مادر می گويد... شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد ...

باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود

شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،

عابری خنده کنان می آمد ... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر

دل تنگم می شد ... اما امشب ديدم ... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام

را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره

هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت23:43توسط بازنده | |

 

 

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست

لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست

جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست

آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست .

 

غزلی زیبا از خانم مریم جعفری آذرمانی . از آثار این شاعر توانا میتوان به «پیانو» که مجموعه ایست از 40 غزل نو اشاره کرد . 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت9:21توسط بازنده | |

حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را
اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را

و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر
که بیرون آورند از کاسه زاغان دیده‌گانش را

چنان نابود شد ایران که امیدی به آرش نیست
رساند گر به یکدیگر دو بازوی کمانش را

سگ این‌جا زخم جفتش را که می‌لیسد در این فکرست
که چندی بعد بر دندان بگیرد استخوانش را

کنون سالار اگر از پشت می‌آید بر این قصدست
که خود در گردنه غارت نماید کاروانش را

تمام خانه‌ها خالی‌ست امکان دارد آخر دزد
که بر دیوار خود بگذارد امشب نردبانش را

تو هم قربانی خشم خدایانی بیا ای نوح
به روی عرشه و پایین بیاور بادبانش را

قضا شد سینه‌ی سهراب را رستم بدراند
اگر حتی ببیند روی بازویش نشانش را

گمانم سوی گمراهی رود با پای خود شاعر
اگر ابلیس هم یک دم رها سازد عنانش را

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت9:20توسط بازنده | |

 

 

خداوندا مــرا ايــن بار ارضا مي كنـي يا نه ؟!
بگــو قلب مــرا آغـــوش دريا مي كني يا نه ؟!
هوس كردم كه با ترياك و بنگ و باده بنشينم
دوباره ســور و ساتم را مهيّا مي كني يا نه ؟!

ببين! مــن يـــوسفم امّا، كمي تا قسمتي ناپاك
مــــرا مهمان آغوش زليخا مي كنــــي يا نه ؟!
مرا اي اوّلين و آخريـــــن زنجيــر شوريـــدن
رها از طعنه ها، زخم زبان ها مي كني يا نه ؟!

رها كن آسمان ها را، بيا اين جا قضاوت كن
ببينم در زمين يك مرد پيدا مي كنــي يا نه ؟!
خدايا حاجتــــي دارم كه بايد مطمئـــــن باشم
تو هم مثل همه امروز و فردا مي كني يا نه ؟!

مرا از ننگ آدم بودن و بيهــــوده فــرسودن
اميـــــد آخــــرين من! مبـــرّا مي كني يا نه ؟!
براي آخــريــن پرسش، و حتّي آخرين تهديد
قيامت را بگو ـ مردانه ـ برپا مي كني يا نه ؟!

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت9:20توسط بازنده | |

 

 

خبر آرام در صدایت ریخت ، ناگهان شانه‌هات لرزیدند

شاخه‌های گیاهی آهسته ، بر گلوی اتاق پیچیدند

پلك‌ها را كلافه و مبهوت ، پشت هم باز و بسته می‌كردی

روی مرطوب گونه‌ات آرام ، قطره‌هایی درشت غلتیدند

صبح تاریك و سرد بهمن ماه ، از دهان‌ها بخار می‌آمد

مرده‌ها را به نوبت انگاری ، توی غسال‌خانه می‌چیدند

دست بی‌اعتنا و سنگینی ، كه مرا روی تخته‌ای می‌شست

چشم‌های غریب و غمگینت ، پشت دیوارها نمی‌دیدند

مادرم هم نگفت: «فاطی جان...» ، قسمم هم نداد برگردم

مثل تازه‌ عروس‌ها وقتی ، پیكرم را سپید پوشیدند

بعد از آن دست دیگری آمد ، پلك سنگین وخیس من را بست

چشم‌های تو دیگر از امروز، گریه‌های مرا نمی‌دیدند

زیر سنگینی‌ِ لحد انگار، دلم از ترس و غصه می‌تركید

مشتی از خاك‌های بی‌وقفه ، توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می‌زدم: « برگرد! من از این گور سرد می‌ترسم»

گوش‌هایت عجیب كر شده بود ، حرف‌های مرا نفهمیدند

گریه‌ی تو كلافه‌ام می‌كرد ، ناله‌هایم بلندتر شده بود

اسكلت‌های پیش‌كسوت‌تر ، به من و ناله‌هام خندیدند

هق هق تو شدیدتر می‌شد ، بدنت مثل بید می‌لرزید

مثل سریالهای تكراری ، ابرها بی‌دلیل باریدند

چون روال همیشگی هركس ، سوره‌ای خواند و دور شد از من

دست‌هایی فشرد دستت را ، صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاه خودت ، مثل یك تكه ماه می‌ماندی

مردمك‌های خیس و براقت ، مثل الماس می‌درخشیدند

هم دلم تنگ می‌شود بی‌تو ، هم از این گور سرد می‌ترسم

چه كسی گفته مرگ آزادی‌ست؟! زیر این خاك كه نخوابیدند!

ظهر متروك و سرد بهمن ماه ، سایه‌ای روی سنگ می‌لرزید

عقربك‌ها هزار و چندین دور، روی هم مثل باد چرخیدند

مثل هر پنجشنبه می‌آیی ، من به پایان رسیده‌ام كم كم

شانه‌های تكیده‌ام این‌جا ، زیر باران و باد پوسیدند

رشت یا ابری است یا باران، مثل نفرین مدام می‌بارد

روی این شهر لعنتی انگار، خاك سنگین مرده پاشیدند .

"فاطمه حق ورديان"

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت9:19توسط بازنده | |

با یاد روز آشنایی

همراه اندوه نگاهت

رفتم که دیگر برنگردم

دیگر نمی مانم به راهت


من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر برنگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم

رفتم دگر بدرود بدرود

پایان گرفت افسانه ما

چون قایقی در دست طوفان

ما عشقمان گم شد به دریا

رفتم دگر بدردود بدرود

 از من چه دیدی من چه کردم

از من گذشتی بی تو من هم

رفتم که دیگر بر نگردم

 
 
اکنون چو پاییز نگاهت

غمگینم و تنها و خسته

کی می توان برگشت افسوس

پشت سرم پلها شکسته
 

یاد تو همچون سایه با من

هر جا که رفتم همسفر بود

تو بی من و یاد تو با من

عشق تو دیگر بی ثمر بود

من قصه اندوه و دردم

رفتم که دیگر بر نگردم

من شعله ای خاموش و سردم

رفتم که دیگر بر نگردم

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت18:50توسط بازنده | |

 

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

« هستم اگر مي روم گر نروم نيستم . »

 

 

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

- (( موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

« هستم اگر مي روم » ! خوشتر ازين پند نيست .

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست . ))

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فكند

رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ اي دل انديشمند ؟

گفت : - (( به پايان راه، هر دو به هم مي رسند ! ))

عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم :

سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم

هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم !

شوق در آمد ز پاي، پاي درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛

اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت14:28توسط بازنده | |

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير مي‌شود !

چقد زود دیر شد ............ .....

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت17:31توسط بازنده | |

برف که ببارد، آدم‌ها دو دسته می‌شوند،

بعضی تنها‌تر...

و بعضی‌ها هم مهربان‌تر...

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت16:51توسط بازنده | |

طبيبان بر سر بالين من آهسته مي گفتند:

 كه امشب تا سحر اين عاشق دلخسته مي ميرد

ز هر جا بگذرد غوغا به پا خيزد

 چه سنگين ميرود اين مرده از بس آرزو دارد...........

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت16:50توسط بازنده | |

سبز و آبي و كبود

با بنفشه ها نشسته ام

سالهاي سال

صيحهاي زود

در كنار چشمه سحر

سر نهاده روي شانه هاي يكدگر

گيسوان خيس شان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سايه هاي شرم

رنگ ها شكفته در زلال عطرهاي گرم

مي ترواد از سكوت دلپذيرشان

بهترين ترانه

بهترين سرود

مخمل نگاه اين بنفشه ها

مي برد مرا سبك تر از نسيم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو كه رسته در كنار هم

زرد و نيلي و بنفش

سبز و آبي و كبود

با همان سكوت شرمگين

با همان ترانه ها و عطرها

بهترين هر چه بود و هست

بهترين هر چه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترين بهشت ها گذشته ام

من به بهترين بهار ها رسيده ام

اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من

لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست

آه

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضاي خانه كوچه راه

در هوا زمين درخت سبزه آب

در خطوط درهم كتاب

در ديار نيلگون خواب

اي جدايي تو بهترين بهانه گريستن

بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام

اي نوازش تو بهترين اميد زيستن

در كنار تو

من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام

در بنفشه زار چشم تو

برگهاي زرد و نيلي و بنفش

عطرهاي سبز و آبي و كبود

نغمه هاي ناشنيده ساز مي كنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها

روي مخمل لطيف گونه هات

غنچه هاي رنگ رنگ ناز

برگهاي تازه تازه باز مي كنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها

خوب خوب نازنين من

نام تو مرا هميشه مست مي كند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهاي ناب

نام تو اگر چه بهترين سرود زندگي است

من ترا به خلوت خدايي خيال خود

بهترين بهترين من خطاب ميكنم

بهترين بهترين من

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت13:55توسط بازنده | |